کابوس

 

از نردبون ِ چشمهام بالا میری

شونه ی برهنه ی ذرت ِ آرزوهام تا ابدیت جولانگاه ِ کلاغ های از سفر برگشته س

اینجا انقدر شلوغه که نمیشه تنهایی دود کرد و به انزوای ماه غبطه خوردو ستاره ها رو

از روی زمین برداشت و

این شب ها مرداب واسه شنا شلوغه،تا لب کار میکنه ارگاسمه

میزبان ِ این شب های بی نشینی،مرگه

آخرین بار که دیدمش سلام ِ خدا رو بهم رسوند و از لبهام من رو بوسید

صدای شهوت انگیز و بی همتای ِ فلوتش به رگهام تب میده

من رنگ ِ روشن ِ سایه پوشیدم،موجودات توی جزئیات سرک می کشن و از دیوار ِ بی ادراکی

بالا میرن،من که موجود نیستم

فصل ِ شکار که تموم میشه ،تن به لحظه دادن،چه طعم ِ گس ِ لیسِش میده...نوشیدنی ها

شفاف ِ ماه دیده ست.توی تاریکی سرخی ِ خون می درخشه ،مثل ِدرخشش ِ وقتی که آروم از توی ذهن ِ بی عابر ِ آسمون گذاشت

دوباره دارم نگاه می کنم...به آینه...خیلی بی وقتی ست که می خوام خاکستر بشم اما به

آیه ی تولد باید ثانیه به ثانیه صبر تن ِ آرزو کنم،دلم واسه آرامش ِمسافر خونه ی

انتهای بی خودی تنگه...پرش ِ بی هوا داخل مرداب و پرتاب تکه های لجنی رنگ روی تنه ی

درخت ِ پیر...زنده ست...گاهی چشمهام اینطوری می بینتش اما همیشه چشمهام وارنه گر

می گیره...تکون میدم تا شاید آخرین قطره ی خون ِ گیر کرده روی زبونم بیفته...لعنت

به این مستی ِبی وحشت ِخون که تشنه ترم می کنه... میرم توی اندرونی ِ صداهای شهوت

انگیز

داره مغزم رو می خوره و می گه

طبق ِ قانون ِ نبش ِ من توی تاریکترین تاریکی اگه با سرعت ِ عمیق به برهنگی ِ پرت

حمله بشه با دو سه هوا سلول به لذت ِ خیال انگیز ِ خلسه میشه رسید 

آخر دنیا کجاست؟

پ.ن:

ابر ها نمی دانند چرا به سمتی می روند 

و چرا با این سرعت می روند...تنها یک انگیزش...این جایی 

ست که اکنون باید رفت 

اما آسمان از انگیزه ها و انگاره های پشت تمامی این ابرها 

خبر دارد. و تو نیز خواهی دانست وقتی خودت را آنقدر بالا

بکش که بتوانی ورای افق ها را بنگری

پ.ن2: دهنتو ببند لعنتی.بنویس.. "

/ 0 نظر / 43 بازدید